حسن صافی اصفهانی

0

 کتاب افلاکیان خاک نشین، چاپ ششم، صفحه ۶۳.

آیت‌الله صافی یکپارچه صفا بود و هیچ‌گاه از طاعت و عبادت و مراقبه و مجاهده فارغ نبود. انس عجیبی به ذکر حضرت حق داشت و عمل به شرع و توسل به ائمه اطهار علیهم‌السلام را بهترین وسیله قرب به خدا می‌دانست.

وقتی در ایام نوجوانی تصمیم گرفت که وارد حوزه علمیه شود با مخالفت شدید پدر و مادرش مواجه شد و تمام اقوام و خویشان با او متارکه کردند. هیچ شهریه و مستمری برای گذران زندگی به او نمی‌رسید. اما او با عزمی راسخ در مدرسه نوریۀ اصفهان مسکن گرفت. پنجشنبه‌ها و جمعه‌ها بیرون از شهر مشغول کار می‌شد و با پول به‌دست آمده نان می‌خرید و تا یک هفته خوراکش فقط نان و آب بود. خود می‌فرمود: «گاهی که خدای متعال مقداری سرکه برای من می‌رساند، کمی آب به آن اضافه کرده، با نان می‌خوردم و این غذای شاهانه من بود.» تنها چیزی که او را رنج می‌داد نارضایتی پدر و مادرش بود.
شب‌های بسیاری تا صبح به دعا و ختم و نماز می‌گذراند و از خداوند رضایت آن‌ها را می‌طلبید. شبی در حین مناجات و توسل، به خواب رفت، در عالم رؤیا دید که آسمان پر از ملائکه است و شنید که منادی بلند تکرار می‌کرد: «زیارت عاشورا!» و فرشتگان نیز یک‌صدا با هم زیارت عاشورا می‌خواندند. از خواب برخاست و نیت کرد برای جلب رضایت پدرش تا چهل روز زیارت عاشورا بخواند. خود ایشان نقل می‌کرد: «هر روز منتظر نتیجه بودم، روز سی و نهم کسی را سراغ پدرم فرستادم، اما نه تنها اوضاع فرقی نکرده بود بلکه پدرم گفت: ”اگر از طلبگی دست برنداری تو را عاقّ می‌کنم!“ شب چهلم خواب دیدم همان منادی که شب اول می‌گفت زیارت عاشورا، با همان آهنگ این آیه را برایم تلاوت کرد: ”یرفَعُ اللهُ الذین آمنوا منکم و الذین اوتوا العلمَ درجاتٌ“ بعد باران بارید و همان منادی شروع به تلاوت سوره نصر کرد. از خواب بیدار شدم و دیدم باران می‌بارد! بعد از نماز صبح، آخرین زیارت عاشورا را خواندم. هنوز لحظاتی نگذشته بود که ناگهان صدای مرحوم پدرم را از پشت در حجره شنیدم که داشت سوره نصر را می‌خواند و به طرف حجره می‌آمد! توی درگاه حجره ایستاد و با مهربانی مرا نگریست. بعد مرا در آغوش گرفت، گریه می‌کرد و می‌گفت: ”حسنم مرا ببخش!“»

این فقیه فرزانه بسیار کتوم و کم‌گفتار بود و با بزرگان اهل معرفت همچون سید هاشم حداد و آیت‌الله کشمیری مراوده داشت. پس از ۲۸ سال اقامت و تحصیل و تدریس در نجف اشرف در حالی که دوری از آستان امیرالمؤمنین(ع) قلبش را می‌فشرد، دعوت مردم اصفهان را برای بازگشت به وطن پذیرفت و راهی آن دیار شد.

آخرین صحبت‌های او در واپسین لحظات حیات این بود: «در هیچ حالی نباید از زیر بار بیان احکام الهی شانه خالی کنیم.»

پاسخ دهید